تبليغاتX
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:28  توسط ن.ز.  | 
پرنده و تمساح
پرنده سکته کرد و مرد و تمساح برایش قطره قطره اشک ریخت که چرا قبل از مرگش نتوانسته بخوردش !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 15:18  توسط ن.ز.  | 

طب سوزنی !
یاد و خاطرت مثل سوزنهای طب سوزنی می مانند که در نقاط اشتباه بدنم فرو شده باشند !

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:48  توسط ن.ز.  | 

جاذبه زمین امشب بیشتر شده !
چقدر ازین همه سن خسته ام و چقدر جاذبه زمین را امشب بیشتر حس می کنم !
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:5  توسط ن.ز.  | 

ساده انگاری
چقدر ساده ام که نگاههای معصومانه ات را باورمی کنم. فاصله بین نگاههای معصومانه و خبیثت فقط یک پلک زدن است. اما من همان یک لحظه را مدام از دست می دهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:38  توسط ن.ز.  | 

مغز شیشه ای
افکار پلیدت چقدر لختند و تو چقدر کم داری آن چیزی را که هوش می نامند. باید آینه ای برایت بخرم !
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:31  توسط ن.ز.  | 

موسیقی شکم
... به فکرش رسید که با نواهای گرسنگی شکمش موسیقی بسازد و کفتارها ازین فکرش آب از لب و لوچه شان راه افتاد ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:11  توسط ن.ز.  | 

من کیستم ؟
من کيستم
 
 
بلقيس سليماني

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
yn s Naked w Pic s Naked Chicks si Girls Girls r Naked Models